روزی
خوام آمد ، و پیامی خوام آورد.
در رگ ها ، نور خواهم ریخت .
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب
آوردم ، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد ، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را ، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد ، کوچه ها را خواهم گشت . جار
خواهم زد: ای شبنم ، شبنم ، شبنم.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریکی است،
کهکشانی خواهم دادش .
روی پل دخترکی بی پاست ، دب آکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید.
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را ، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست ، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.
بادبادک ها ، به هوا خواهم برد.
گلدان ها ، آب خواهم داد.
خواهم آمد ، پیش اسبان ، گاوان ، علف سبز نوازش
خواهم ریخت.
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهد آورد.
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای ، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را ، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !
آشتی خواهم داد .
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 1:48 توسط س |
ژان همین که مرد، وارد مکان بسیار زیبایی شد . چیزهایی دید که خواب شان را هم ندیده بود. مردی با لباس سفید نزدیک شد: از داستانهای پائولو
-"هر چند بخواهید ، در اختیارتان است:غذا ، لذت ، سرگرمی ..."
ژان هر کاری را که در درون زندگی اش دلش می خواست ، انجام داد. بعد از سال های لذت بخش بسیار ، سراغ مرد سفید پوش رفت:
-"هر چه را که می خواستم به دست آوردم. حالا دلم می خواهد کاری کنم تا مثمر ثمر باشم ."
مرد سفید پوش گفت:"بسیار متأسفم . اما این از دست من بر نمی آید ، این جا کار نداریم."
ژان با آزردگی گفت: چه وحشتناک! باید تمام ابدیت را به کسالت بگذرانم! ترجیح می دهم به جهنم بروم!"
مرد سفید پوش نزدیک شد و آرام گفت :"پس فکر می کنید کجایید؟"
+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 1:43 توسط س |