من در کلبه حقيرانه ام چيزي دارم که تو در عرش کبريايي ات نداري، که من چون تويي دارم و تو همچون خودي نداري.
دكتر شريعتي
آري! آغاز، دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم
که همين دوست داشتن زيباست
فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت 19:51 توسط س |
زیبایی ... نگاره ای نیست که ببینیدش یا نوایی که بشنویدش ، بلکه نگاره ای است که میتوانش دید اگر چشمانتان بسته باشد و نوایی است که میتوانش شنید گرچه گوشهایتان بسته باشد. زیبایی ، شیره ی تنه ی پر شیار درخت نیست ، و نه بالی که به چنگالی بسته باشد ... بلکه باغی است همیشه بهار و فوج فرشتگانی است همیشه در پرواز.
+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 0:1 توسط س |
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
+ نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 23:37 توسط س |